|
قاعده لطف(2) / آيت الله خرازي / ترجمه: بهروز محمدي منفرد اشاره در بخش نخست از مقاله ـ كه در شماره قبل چاپ شد ـ به ادلّه عقلى قاعده لطف پرداخته شد و در اين شماره، ادلّه نقلى قاعده لطف بررسى مىشود. در ادامه، نويسنده، موارد و مصاديق قاعده لطف را بر مىشمارد و مىگويد، «امامت»، مصداق بارز آن است. در پايان مقاله، سخن از سؤالات مىشود كه در مورد اين قاعده مطرح شده است. بسيارى از اصول و قواعد عقلى، به نحوى، در آيات قرآن و روايات معصومان ذكر شدهاند، ولى اين آيات و روايات، تنها به كبرا و مبادى و اهداف و لوازم آن اصول عقلى، اشاره دارد و چنين نيست كه مانند كتب استدلالى، مطالب را با چهار شكل استدلال در منطق، بيان كند. به هر حال، كار اين آيات و روايات، ارشاد به حكم عقل و توجه دادن به فطرت است. اين گونه آيات و روايات، فطرت را بيدار مىكند و بصيرت عقلى را افزايش مىدهد. مقام نخست ـ آيات الف) آياتى كه در آنها به مبادى قاعده لطف اشاره شده است: اين آيه شريفه، تصريح دارد بر اين كه رحمت خداوند، از ذات او جدا نيست؛ زيرا، از آنجا كه وجود رحمت براى خداوند، فرض ذاتى خداوند است، تخلّف از آن امكانپذير نيست، همانگونه كه برهان لطف، اقتضاى آن را دارد. گذشت كه مقتضاى كمال ذات و اوصاف خداوند، لطف و رحمت بدون تخلّف او است. در غير اين صورت، امرى خلاف فرض در كمال ذات و اوصاف خداوند پيش مىآيد كه آن هم محال است. مفاد اين آيه شريف بيشتر از مفاد ديگر آياتى است كه بر رحيميت خداوند دلالت دارند. در كتاب دلائل الصدق، براى اثبات وجوب نصب امام از سوى خداوند، به اين آيه شريفه استناد شده است. در اين كتاب آمده است: دوم اين كه نصب امام برخداوند واجب است. بنابر اين، تعيين و انتخاب امام بايد از سوى خداوند باشد. هم قرآن كريم و هم عقل، بر وجوب نصب امام از سوى خداوند دلالت دارند. خداوند فرمود: «كتب ربكم على نفسه الرحمة». و يقينا، نصب امام، رحمت است.(1) اشكال اگر كسى بگويد: «كتب ربّكم على نفسِهِ الرحمة» با توجه به صدر آيه، يعنى «و إذا جاءك الذين يؤمنون بآياتنا فقل سلام عليكم كتب ربكم على نفسه الرحمة انّه من عمل منكم سوءا بجهالة ثم تاب من بعده و أصلح فإنّه غفور رحيم» به توبه اختصاص دارد و كلّيّت ندارد، تا اين كه با تقرير ذكر شده، به سبب لطف اشاره كند. پاسخ درست است كه منظور آيه، پذيرفتن توبه همراه با اظهار سلام و امان است، ولى آن چه كه اعتبار دارد، عموميّت وارد است و نه خصوصيت و خاص بودن مورد گواه عموميّت آيه «كتب ربكم على نفسه الرحمة»، آن است كه اين بخش از آيه، در جاها و آيات ديگرى آمده است كه لطف اقتضاى آنها را دارد، مانند «قل لمن ما فىالسماوات و ما فى الارض قل للّه كتب ربكم على نفسه الرحمة ليجمعنّكم إلى يوم القيامة لاريب فيه الذين خسروا أنفسهم فهم لايؤمنون» علامه طباطبايى در الميزان مىفرمايد: ... لازمه نوشتن رحمت بر خودش، اين است كه خداوند با جمع كردن آنان در روز قيامت و پاداش دادن اقوال و اعمالشان، نعمت خود را بر آنان تمام كند تا اشخاص با ايمان، رستگار، و ديگران، زيانكار گردند؛ چون، رحمت، اقتضاى چنين تفضّلى را دارد. از اين جهت بعد از جمله «كتب ربكم على نفسه الرحمة» نتيجه گرفت: «ليجمعنّكم الى يوم القيامة لاريب فيه» و اين معنا را با رساترين وجه تأكيد فرمود؛ يعنى، هم «لام قسم» و هم «نون تأكيد» را به كار برد و هم فرموده است: «لاريب فيه». دليلى كه در اين آيه بر معاد اقامه شده است، غير از آن دو دليلى است كه در آيه «و ما خلقنا السماء والأرض و ما بينهما باطلاً ذالك ظن الذين كفروا من النار، أم نجعل الذين آمنوا و عملوا الصالحات كالمفسدين فى الارض أم نجعل المتقين كالفجار» اقامه شده است؛ زيرا، در آيه يكم، از اين راه، حجت اقامه شده است كه فعل خداوند، باطل نيست و در آخر آن، غايت و حكمتى است. و در آيه دوم، از اين راه، حجت اقامه شده است كه يكسان داشتن كافر و مؤمن و پرهيزكار و گناهكار، ظلم است و ظلم، سزاوار ساحت مقدس خداوند نيست و چون اين دو، در دنيا جدا نبودند، بايد نشئه ديگرى بر پا شود تا از حيث شقاوت و سعادت جدا شوند. بر خلاف اين آيه كه در آن از راه رحمت براى معاد، حجت آمده است.(2) علاوه بر آن كه وسعت رحمت خداوند، سبب مىشود كه آيه را بر جزئى حمل نكنيم. وسعت رحمت الهى در آيات فراوانى مطرح شده است، مانند آيه «و رحمتى وسعت كلّ شىء»(3) 2ـ «اللّه لطيف لعباده يرزق من يشاء و هوالقوى العزيز من كان يريد حرث الآخرة نزد له فى حرثه و من كان يريد حرث الدنيا نؤته منها و ما له فى الآخرة من نصيب(4)»؛ خداوند، نسبت به بندگان خود لطف دارد، هر كس را بخواهد، روزى دهد و او، قوى و شكستناپذير است. كسى كه زراعت آخرت را بخواهد، به او بركت مىدهيم و بر حاصلاش مىافزاييم و آنان كه فقط كشت دنيا را مىطلبند، از آن را به آنان مىدهيم، امّا در آخرت هيچ نصيبى ندارند. لطيف يا از لطُفَ است كه به معناى «عالم بودن به دقايق امور» و «آگاه بودن به آنها» ست و يا از لطَفَ است كه به معناى «مدارا و رحمت» است. علامه طباطبايى در الميزان مىفرمايد: اين آيه شريفه، رازق بودن خدا را نتيجه لطيف و قوى و عزيز بودن او قرار داده است و فرموده، چون خداوند، لطيف به بندگان خويش و قوى و عزيز است، ايشان را رزق مىدهد. اين، خود، دلالت دارد بر اين كه مىخواهد بفرمايد، خدا، به خاطر اين كه لطيف است، احدى از مخلوقاتاش، به خاطر اين كه محتاج او است، از او غايب نيست و از پذيرفتن رزقاش سر باز نمىزند و چون قوى است، احدى او را از رزق دادن، عاجز نمىكند و چون عزيز است، هيچ كس، او را از اين كار منع نمىكند. مراد از رزق ـ علاوه بر ماديات ـ موهبتهاى معنوى و دينى هم هست كه خداوند بعضى از بندگان خود را كه مىخواهد، از آن موهبت برخوردار مىسازد. شاهد اين مدّعا آيه بعدى است و براى همين، در ادامه مىفرمايد: «الله الذى أنزل الكتاب بالحق والميزان». حاصل معناى دو آيه، اين است كه خداوند تبارك و تعالى، نسبت به همه بندگان خود لطيف است و صاحب قوّت و عزّت مطلق، و بندگان خود را بر حسب مشيتاش روزى مىدهد كسانى را كه هدفشان پاداش آخرت است و براى رسيدن به آن كار مىكنند، دنيا را عطا كند و آخرتاش را نيز بيشتر از آن چه عمل كردهاند، مىدهد. ولى درباره كسانى كه دنيا را مىخواهند، فقط دنيا را مىدهد و از آخرت بهره و نصيبى نمىبرند.(5) آيه شريف، اين معنا را مىرساند كه خداوند تبارك و تعالى، به تمامى امور ريز و درشت و نيازهاى آفريدگان، آگاه است و نسبت به آنان، رحيم، و آفريدهگان خود را بىتوجّه به نيازهاى دنيوى و اخروى، رها نمىكند، بلكه خداوند، آنان را روزى مىرساند و كاملشان مىكند. بنابراين از آن جا كه خداوند به دقايق امور و نيازهاى آفريدگان براى رسيدن به كمال آگاه است و از سويى، هيچ بازدارندهاى براى او نيست، امور مهمّى، همانند فرستادن رسولان و بعثت انبيا را ـ كه در حيات جامعه انسانى دخيل هستند ـ رها نمىكند. با توجّه به آن چه بيان شد، روشن مىشود كه مىتوان همه آياتى را كه بر لطيف بودن و رحيم بودن و يا رئوف بودن خداوند دلالت مىكنند، به عنوان گواه اين مطلب ذكر كرد؛ زيرا همه آنها، به اسباب وجود لطف اشاره دارند، همانگونه كه برهان عقلى، دلالت دارد بر اين كه مقتضاى عنايت و علم و كمال ذاتى خداوند، فرستادن رسولان و بعثت انبيا است و در غير اين صورت، خلاف فرض علم و كمال خداوند، پيش مىآيد. ب) آياتى كه به غايات لطف اشاره دارد. 1ـ «إنَّ علينا للهدى»؛ همانا، بر ما است هدايت كردن.(6) در كتاب دلائل الصدق(7) به اين آيه استدلال شده است. به هر حال، اين آيه شريفه، از مواردى است كه دلالت دارد بر اين كه هدايت، از جمله صفاتى است كه از ساحت قدسى خداوند، جدايىناپذير است؛ زيرا، با «إنّ علينا» از آن تعبير شده است. روشن است كه اين الزام، از سوى غير ذات نيست، بلكه الزام ذاتى است كه كمال ذات خداوند اقتضاى آن را دارد. الزام از غيرذات، شايسته خداوند نيست. نيز روشن است كه هدايت، يك امر اضافى است كه متعلَّق دارد. آن متعلَّق، كمال وجودى انسان در دنيا و آخرت است، همانگونه كه ديگر موجودات، با هدايت به كمال خودشان مىرسند. البته، در انسان و بيشتر موجودات، راههاى هدايت با هم فرق مىكند؛ زيرا، هدايت بيشتر موجودات، هدايت تكوينى است، امّا انسان، علاوه بر هدايت تكوينى، از هدايت تشريعى نيز برخوردار است. خداوند تبارك و تعالى، در قرآن كريم فرموده است، هدايت او، شامل تمامى موجودات مىشود و غايت تمامى موجودات، آن است كه بر حسب لياقت، به آن چه كه خلقتاش با آن تمام مىشود، هدايت گردند. آن لياقت را خداوند عطا فرموده است. خداوند، او را خلق كرد و سپس هدايت كرد.(8) علامه طباطبايى مىفرمايد: خداوند تبارك و تعالى، بيان فرموده است كه شأن و مرتبه امر خداوند، چنان است كه هر چيزى به سوى آن چه كه خلقتاش با آن تمام مىگردد و به كمال مىرسد، هدايت شود. اتمام خلقت و آفرينش انسان، آن است كه به كمال وجودىاش در دنيا و آخرت هدايت گردد.(9) اين هدايت، از مواردى است كه انسان، در دنيا و آخرت، تنها با آن به كمال مىرسد. خود انسان، نمىتواند نواقص خود را كامل كند؛ زيرا، عقل و علم انسان، محدود است و انسان، به آن حقايقى كه در رسيدن به كمال لازم هستند، اِشراف ندارد. فطرت انسان نيز نيازمند آن است كه با كمك انبيا و رسولان بيدار گردد؛ زيرا، در غير اين صورت، انسان را نمىتواند به سوى كمال برساند. اين مطلب، در مورد كسانى كه به تعليمات عاليه توجهى ندارند، محسوس است. بايد يادآور شد كه اين هدايت، تنها با ارسال رسولان و بعثت انبيا حاصل مىشود. اينان از سوى خداوند تبارك و تعالى، فرستاده شدهاند تا مردم را به سوى كمال هدايت كنند. بنابراين، هدف از ارسال و بعثت انبيا، هدايت خلق است و خداوند، انسان را به سوى آنچه كه انسانها براى رسيدن كمال خود به آن نياز دارند، هدايت مىكند. 2ـ «كان الناس أمة واحدة فبعث اللّه النبيين مبشرين و منذرين و أنزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه و ما اختلف فيه إلاّ الذين أُوتوه من بعد ما جائتهم البينات بغيا بينهم فهدى اللّه الذين آمنوا لما اختلفوا فيه من الحق باذنه واللّه يهدى من يشاء الى صراطٍ مستقيم(10)»؛ مردم يك امت بودهاند. پس خداوند، پيامبران را بشارت دهنده و بيم دهنده برانگيخت. و كتاب آسمانى را كه به سوى حق دعوت مىكند بر آنان نازل كرد تا در ميان مردم در آن چه اختلاف داشتند، داورى كند. و اختلافى در آن نداشتند پس از اين كه بينات براىشان آمده بود، جز كسانى كه حسد و رشك به هم مىورزيدند. كه خداوند، آنان را كه ايمان آورده بودند، به حقيقت آن چه مورد اختلاف بود، به فرمان خود، رهبرى كرد. و خداوند هركسى را كه بخواهد به راه راست هدايت مىكند. اين آيه شريفه، دلالت دارد بر اين كه بعثت انبيا، براى زدودن اختلاف حاصل از طبيعت بشريّت و هدايت آنان به سوى حقيقت و كمال و راه راست است. مؤمنان، با هدايت خداوند، راهنمايى مىشوند، بر خلاف كفّار كه به سبب انحراف از حق و حسادت و ديگر رذايل اخلاقى، در اختلاف، باقى مىمانند. آن چه كه از اين آيه شريف استفاده مىشود، آن است كه تنها با بعثت و فرستادن رسولان است كه اختلافها برطرف مىشوند. پيامبران بر انگيخته شدهاند تا اختلافهاى بشريت را بزدايند و آنان را به حقيقت هدايت كنند. بنابراين، رفع اختلاف، از اهداف بزرگ بعثت انبيا به شمار مىآيد. علامه طباطبايى در الميزان مىفرمايد: روشن است كه انسان، خودبهخود، نمىتواند نقيصه اختلافات را برطرف سازد؛ زيرا، اين اختلافات، از ناحيه نَفْس انسان است. پس انسان چهگونه مىتواند آنها را برطرف سازد و در زندگى اجتماعى خود راه سعادت و كمال را طى كند؟ با توجّه به اين كه اين اختلاف ـ كه مانع رسيدن انسان به كمال لايق به او است ـ از سوى طبع و فطرت انسان است و انسان، خودش نمىتواند آنها را مرتفع بسازد و فسادهايى را كه ايجاد كرده، اصلاح كند، پس ناچار بايستى از راهى غير از طبيعت بشرى، اصلاح، صورت گيرد. آن، جهت الهى است كه خداوند، به طريق وحى و به واسطه پيامبران به مردم مىرساند. براى همين، قرآن كريم، از قيام پيامبران براى اين اصلاح و رفع اختلافات به «بعث: برانگيختن» تعبير كرده است. در قرآن، تمام قيامهاى پيامبران را به خودش نسبت داده است، با اين كه قيامهاى پيامبران مانند ساير حوادث و امور، با توجّه به روابط زمانى و مكانى، با مادّه مرتبط است. پس نبوّت يك حالت الهى و يا به عبارت ديگر يك حالت غيبى است كه نسبت آن با حال عموم مردم در ادراك، مثل نسبت بيدارى به خواب است. پيامبر، آن معارفى را كه برطرف كننده اختلافات و تناقضات در زندگى انسان است، درك كرده و اين ادراك و تلقّى از عالم غيب است كه در زبان قرآن، وحى ناميده مىشود.(11) در آيه شريف «فهدى الله الذين آمنوا لما اختلفوا فيه من الحقّ بإذنه» هدايت با «باذنه» مقيّد شده است. اين، دلالت دارد بر اين كه هدايت و زدودن اختلاف ـ كه از اهداف بعثت انبيا و فرستادن رسولان است ـ از سوى انسان بر خداوند واجب نشده است؛ زيرا، هيچ حاكمى بر خداوند تبارك و تعالى حكم نمىكند و جز آن چه خداوند بر خودش واجب مىكند، هيچ كسى نمىتواند چيزى بر او واجب گرداند. علامه طباطبايى، در تفسير الميزان به اين نكته تصريح فرموده است. 3ـ «و على الله قصد السبيل و منها جائر ولو شاء لهداكم أجمعين»(12) و بر خدا واجب است كه راه راست را به بندگان بنماياند، امّا بعضى از راهها، بىراهه است و اگر خدا بخواهد، همه شما را (به اجبار) هدايت مىكند. علامه طباطبايى مىفرمايد: چنان كه راغب و ديگران گفتهاند، كلمه «قصد» به معناى «استقامت راه» است؛ يعنى، راه، آن چنان مستقيم باشد كه با استوارى و تسلّط، سالك خود را به هدف برساند. ظاهرا، اين كلمه، مصدر و در نقش اسم فاعل است و اضافه كردن آن به كلمه «سبيل»، اضافه صفت به موصوف خود است. بنابراين، معناى «قصد السبيل»، «سبيل قاصد» است؛ چون، در مقابل «و منها جائر» است. «جائر» به معناى «منحرف از هدف» است كه رهرو، خود را به هدف نمىرساند و گمراه مىكند. مراد از اين كه فرمود: «بر خدا است قصد سبيل» اين است كه بر خدا، واجب است كه سبيل قاصد و راه راست را براى بندگان روشن كند تا بندگان آن را بپيمايند و آن راه، ايشان را به سعادت و رستگارى بكشاند و چون حاكمى جز خدا نيست كه او را محكوم به اين واجب كند، پس خداوند بر خودش واجب كرده است تا راهى را براى بندگان خود قرار دهد و آنها را به سوى خود هدايت كند. ايشان، در ادامه مىفرمايد: و چون ممكن است كسى گمان كند كه همين عمل خدا، باعث شده است كه خداوند خودش را مغلوب كند و در مورد نعمتاش ناسپاس شود ـ زيرا، مىبينم، خداوند راهى را قرار داده كه بيشتر مردم آن را نپيمودهاند و نمىپيمايند، به سوى آن راه هدايت كرده، ولى اكثر مردم به آن راه هدايت نشدهاند، جملهاى اضافه كرده و فرموده است: «ولو شاء لهداكم اجمعين». اگر بيشتر مردم، راه خدا را نمىروند، به خاطر عجز خداوند و چيرگى آنان بر خدا و شكست دادن خدا نيست، بلكه براى اين است كه خداوند نخواسته آنان، با زور هدايت شوند. و اگر خدا مىخواست، همه را با زور هدايت مىكرد؛ چون، خداوند، در هر حالى، قاهر و غالب است. به عبارت ديگر، «سبيل قاصد» كه خداوند آن را قرار داده، سبيلى است كه بر اساس اختيار انسان درست شده كه انسان به اختيار خود، انجام اعمال صالح و دورى از گناهان آن را مىپيمايد. چنين راهى ممكن نيست جبرى باشد، چنان كه ممكن نيست عمومى باشد.(13) بنابراين، اين آيه شريف دلالت دارد بر اين كه قرار دادن راه راست، از ذات خداوند جدايىناپذير است. اين امر، از كمال ذات خداوند ناشى مىشود تا مردم گمراه نشوند و در سلوكشان به سوى كمال، سرگردان نباشند. اين جعل، از غايات ارسال رسولان است؛ زيرا، به سبب آنان، راه راست آشكار، مىشود. 4ـ «لقد أرسلنا رسلنا بالبينات و أنزلنا معهم الكتاب والميزان ليقومَ الناس بالقسط و أنزلنا الحديد فيه بأس شديد و منافع للنّاس وليعلم الله مَنْ ينصره و رسله بالغيب إنّ الله قوى عزيز»؛(14) ما، پيامبران خود را با دلايل روشن فرستاديم و با آنان، كتاب و ميزان را فرستاديم تا مردم به عدالت قيام كنند. و ما، آهن را نازل كرديم كه در آن قوّت شديدى است و منافعى براى مردم. خداوند [چنين كرد تا] بداند چه كسى او و رسولاناش را يارى مىكند، بىآن كه او را ببينند. خداوند، قوى و شكستناپذير است. علامه طباطبايى مىفرمايد: اين آيه، مطلب تازهاى را از سرگرفته و با آن، معناى تشريع دين از راه ارسال رسل و اِنزال كتاب و ميزان را بيان مىكند و... غرض از اين كار، اين است كه مردم به قسط و عدالت خوى بگيرند و به اين وسيله و با انزال حديد، امتحان شوند تا براىشان روشن شود كه چه كسى در غيب، خداى را يارى مىكند، و روشن شود كه امر رسالت از آغاز خلقت در بين مردم جريان داشته است و هميشه از هر امّتى، جمعى هدايت يافتهاند و جمعى فاسق شدهاند.(15) پرداختن به قسط و التزام به آن، از اهداف رسالت است و اين هدف، بىامداد خداوند در ارسال رسولان و فرستادن كتابها، به دست نمىآيد؛ زيرا، بيشتر مردم از تشخيص موارد قسط، عاجزند، هر چند به حُسْن قسط و عدل و قبح ظلم و ستم اقرار مىكند. براى همين، ديده مىشود كه مردم، همواره، در تشخيص موارد عدل و قسط، با هم اختلاف دارند. ج) آياتى هستند كه در آنها، به اتمام حجّت با فرستادن رسولان اشاره شده است. اين آيات، فراوان است. در اين جا، به برخى از آنها اشاره مىشود: رسولانى كه بشارت دهنده و بيم دهنده هستند تا مردم بر خداوند پس از آمدن رسولان، بر خداوند، حجتى نداشته باشند و خداوند، شكستناپذير و حكيم است. علامه طباطبايى مىفرمايد: «يا اين كلمهها، هر سه، حال هستند يا اين كه اوّلى حال و آن دو، صفت براى آن حال هستند».(17) اين آيه، به يكى از لوازم بعثت، يعنى اتمام حجّت از سوى خداوند اشاره دارد؛ زيرا، با بعثت، مصالح و مفاسد، براى انسان مشخَّص مىشود و راه درست پيش روى او قرار مىگيرد و شرايط برپايى برابرى و عدالت وديگر مواردى كه براى سلوك انسان به سوى كمال و سعادت لازم است، فراهم مىشود. در اين هنگام، از سوى خداوند، براى بندگان، لطف و رحمتى فرستاده مىشود. پس هر كس ايمان بياورد وعمل صالح انجام دهد، خداوند او را هدايت مىكند و به فوز عظيمى مىرساند و هركسى كفر و عصيان ورزد، حجت بر او تمام شده است؛ زيرا، با رسيدن بيان خداوند تبارك و تعالى، انسان، براى تمرّد و عصيان، هيچ عذرى ندارد. بنابراين، با فرستادن رسولان و برانگيخته شدن انبيا از سوى خداوند، حجّت تمام مىشود، و اين، از لوازم بعثت است. 2ـ «ولو انا اهلكنا هم بعذابٍ من قبله لقالوا ربنا لولا أرسلت إلينا رسولاً فنتبع آياتك من قبل أن نذل و نخزى»؛(18) و اگر ما پيش از آمدن رسولان، آنان را هلاك گردانيم، هر آينه، مىگفتند: «پروردگارا! چرا رسولى به سوى ما نفرستادى تا قبل از آن كه خوارو ذليل شويم، از آيات تو را پيروى كنيم؟». علاّمه طباطبايى مىفرمايد: به ظاهر، ضمير در «من قبله» به كلمه «بينه» ـ كه در آيه قبلى بود ـ بر مىگردد؛ چون، مقصود از آن، قرآن است و معنا، اين است كه اگر ما، كفّار را به خاطر اسرافى كه در كفر ورزيدند، به عذابى هلاك كنيم، قبل از آن كه براى آنان بينه بيايد، حجّت بر آنان تمام نشده بود. و حجّت به نفع آنان و به ضرر ما مىبود و يقينا مىگفتند: «پروردگارا! چرا رسولى به سوى ما نفرستادى تا از آيات تو پيروى كنيم، قبل از آن كه با عذاب استيصال هلاك و بيچاره شويم؟». برخى گفتهاند: «اين ضمير، با توجّه به مضمون آيه پيش، به «رسول» بر مىگردد. گواه اين مطلب، آن است كه خداوند فرمود: «چرا رسولى به سوى ما نفرستادى؟». اين وجه، از نظر لفظ، وَجْهى قريب و نزديك به ذهن است، ولى معناى اوّل، از نظر معنا، قريب[تر] به ذهن است و جمله «فنتّبع آياتك» آن را تأييد مىكند؛ چون، نفرمود: «فنتّبع رسولك»(19). اين آيه، دلالت دارد بر اين كه اگر مواخذه و هلاكت دنيوى، بىدليل و برهان باشد، حجّت و استدلال، به نفع مردم است؛ زيرا، در اين هنگام، آنان براى ارتكاب محرّمات و ترك واجبات، عذر دارند و عدالت ـ كه اقتضاى كمال ذات خداوند است ـ با مؤاخذه و عقاب شخص بدون آگاهى از دليل و برهان، منافات دارد. اين كار، از ساحت مقدّس خداوند، به دور است؛ چرا كه خداى تبارك و تعالى، عذاب كردن مردم را در دنيا بىاتمام حجت، نفى مىكند، چه رسد به عذاب اخروى. آيه شريف «و ما كنّا معذّبين حتّى نبعث رسولاً»(20) نيز، به همان مطلب دلالت دارد. در الميزان آمده است: از ظاهر سياق آيه و آيات قبل و آياتى كه بعد مىآيد، بر مىآيد كه مراد از «تعذيب»، تعذيب دنيوى و عقوبت استيصال است و مؤيَّد اين احتمال، سياق نفى در «و ما كنّا معذّبين» است. چون نفرمود: «و لسنا معذّبين» و يا «ولانعذّب»؛ و يا «لن نعذب»، بلكه فرمود: «و ما كنّا معذّبين» كه بر مداومت نفى در گذشته، دلالت دارد و اين را نشان مىدهد كه سنّت الهى در امّتهاى گذشته، بر اين بوده است كه هيچ امّتى عذاب نمىشد، مگر پس از آن كه رسولى به سوى آنان برانگيخته مىشد تا آنان را از عذاب خداوند بيم دهد. نيز اين كه خداوند تعبير «مبعوث به رسول» را آورد نه «نبى» و نفرمود: «حتى نبعث نبيا» مؤيّد اين نكته است. در جلد دوم اين كتاب در مباحث نبوّت، ميان در فرق نبوّت و رسالت بيان شد كه رسالت، يك منصب خاص الهى است كه مستلزم حكم فصل امت است و حكم فصل يا با عذاب استيصال يا تمتع و بهرهمندى از زندگى تا مدّتى معين است.(21) و شايد اين آيه هم به همان اشاره دارد: «ألم يأتهم نبأ الذين من قبلهم قوم نوحٍ و عادٍ و ثمود و قوم ابراهيم و أصحاب مدين والمؤتفكات أتتهم رسلهم بالبينات فما كان الله ليظلمهم و لكن كانوا أنفسهم يظلمون»؛(22) آيا خبر كسانى كه پيش از آنان بودند، [يعنى] قوم نوح، عاد و ثمود و قوم ابراهيم و اصحاب مدين و شهرهاى زير و رو شده (قوم لوط)، به آنان نرسيده است؟ پيامبرانشان با دلايل روشن، به سوى آنان آمدند، (ولى نپذيرفتند). خداوند، به آنان ستم نكرد، ولى خودشان بر خودشان ستم مىكردند. در اين آيه شريف، نفى ظلم با بيّنه آوردن رسولان، نشان دهنده آن است كه اقوام هلاك شده، مستحق آن عذاب و فنايى هستند كه بر آنان واقع شده است؛ زيرا، از آن جا كه انبيا و رسولان، براى آنان بينه آوردهاند، حجّت بر آنان تمام شده است و پيش خداوند معذور نيستند. بنابراين، هلاكت آنان با وجود اتمام حجّت، عذر نداشتن آنها، ظلم نيست. به هر حال، عذاب، خواه دنيايى يا اخروى، فقط زمانى نيكو است كه پيش از آن، انبيايى برانگيخته شده باشند تا حجّت براى خداوند، تمام شده باشد. اين جمله از كتاب اللوامع كه «اگر خداوند، لطف نداشته باشد، نيكو نيست كه مكلّف را به خاطر ترك ملطوف فيه، عقاب كند.»(23) به اين مطلب، بر مىگردد. 3ـ «يا معشر الجن والانس ألم يأتكم رسُلٌ منكم يقصّون عليكم آياتى و ينذرونكم لقاء يومكم هذا قالوا شهدنا على أنفسنا و غرّتهم الحياة الدنيا و شهدوا على أنفسهم انهم كانوا كافرين(24) ذلك ان لم يكن ربّكَ مهلك القرى بظلم و أهلها غافلون(25) و لكلّ درجات ممّا عملوا و ما ربّك بغافلٍ عما يعملون»؛(26) اى گروه جن و انس! آيا رسولانى از شما به سوى شما نيامد كه آيات مرا براىتان بازگو مىكردند و از ملاقات چنين روزى شما را بيم مىدادند؟ آنان مىگويند: «گواهى مىدهيم بر ضد خودمان.». و زندگى دنيا، آنان را فريب داد و بر زيان خود گواهى مىدهند كه كافر بودند. اين، به خاطر آن است كه پروردگارت، هيچگاه (مردم) شهرها و آبادىها را براى ستمهايشان در حال غفلت و بىخبرى هلاك نمىكند. و براى هر يك، درجات و مراتبى است از آن چه عمل كردند، و پروردگارت غافل از اعمالى كه انجام مىدهند نيست. اين آيه شريف گواهى مىدهد كه كفّار، هنگام عذاب اخروى، اعتراف مىكنند؛ به اين كه حجت بر ايشان تمام شده بود و آنان كوتاهى كردهاند. اين، امرى است كه با اتمام لطف از ناحيه خداوند، ملازم است. در غير اين صورت، اينان، بايد بتوانند عذر آورند و به كوتاهى خود اعتراف نكنند، و حتّى عذرشان براى آنان حجّت باشد. ذيل آيه شريف به سنّت خداوندى در هلاك كردن ايشان با عذاب دنيوى اشاره شده است. آن سنت، اين است كه خداوند، آنان را بدون بيدار كردن و راهنمايى، هلاك نمىكند، بلكه خداوند پس از فرستادن رسولان و برانگيختن انبيا و تمام كردن لطف، هلاك مىكند. 4ـ «وسيق الذين كفروا إلى جهنم زمرا حتّى إذا جاؤوها فتحت أبوابها و قال لهم خزنتها أم ياتكم رسل منكم يتلون عليكم آيات ربكم و ينذرونكم لقاء يومكم هذا قالوا بلى ولكن حقت كلمة العذاب على الكافرين»؛(27) و كسانى كه كافر شدند، گروه گروه، به سوى جهنم رانده مىشوند تا اين كه به دوزخ مىرسند. در اين حال، درهاى جهنم باز مىشود و نگهبانان دوزخ به آنان مىگويند: «آيا رسولانى از ميان شما نيامدند كه آيات پروردگارتان را براى شما بخوانند و از ملاقات اين روز شما را بر حذر دارند؟». مىگويند: «آرى!»، ولى فرمان عذاب الهى، بر كافران مسلّم شده است. اين آيه، دلالت دارد بر اين كه همه كافران به حجت و از بين رفتن زمينه عذر، اعتراف مىكنند، و اين، از لوازم اتمام لطف است. 5ـ «كما القي فيها فوجٌ سألهم خزنتها أم يأتكم نذيرٌ قالوا بلى قد جاءنا نذير فكذبنا و قلنا ما نزل الله من شىء إن انتم إلاّ فى ضلال كبير و قالوا لوكنا نسمع أو نعقل ما كنا فى أصحاب السعير»(28) هر زمان كه گروهى در آن افكنده مىشوند، نگهبانان دوزخ از آنان مىپرسند: «آيا بيم دهندهاى نزد شما نيامد؟». مىگويند: «آرى! بيمدهنده به سوى ما آمد، ولى ما او را تكذيب كرديم و گفتيم، خداوند، هرگز چيزى نازل نكرده و شما در گمراهى بزرگى هستيد.»! و مىگويند: «اگر گوش مىداديم و يا تعقل مىكرديم، از جمله دوزخيان نبوديم». اين آيه شريف، تصريح دارد بر اين كه تمام گروهها و كسانى كه در جهنّم عذاب مىشوند، به آمدن نذير و اتمام لطف و از بين رفتن زمينه عذر و دروغ شمردن فرستادگان، اعتراف دارند، و در پايان مىگويند: «اگر در دنيا از اندرزها و موعظههاى رسولان، پيروى مىكرديم و يا در حق، انديشه مىكرديم، اكنون از اصحاب جهنم نبوديم.». 6ـ «و هم يصطرخون فيها ربنا أخرجنا نعمل صالحا غيرالذى كنا نعمل أو لم نعمركم ما يتذكر فيه من تذكر و جاءكم النذير فذوقوا فما للظالمين من نصير»؛(29) و ايشان در آن فرياد بر مىآورند: «پروردگارا! ما را از دوزخ بيرون آور تا عمل صالح انجام دهيم، غير از آن كارهايى كه انجام مىداديم!»! آيا شما را به اندازهاى كه انسان در آن متذكّر شود، عمر نداديم و آيا بيم دهندهاى نزد شما نيامد؟ پس عذاب الهى را بچشيد كه ستمگران هيچ يارىدهندهاى ندارند. علامه طباطبايى مىفرمايد: در مجمع البيان آمده است كه كلمه «اصطراخ» به معناى «شيون و فرياد و ناله همراه با استغاثه» است. اين كلمه، از باب افتعال و به معناى «فرياد» است. جمله «ربنا اخرجنا...» بيان همان شيون و ناله آنان است. جمله «أو لم نعمركم ما يتذكر فيه» پاسخ آن فرياد است. جمله «فذوقوا فما للظالمين من نصير» هر كدام از آنها، شرح دهنده ما قبل خودشان هستند. معناى آيه اين است كه: اين كفار كه در آتش هستند، شيون و فرياد مىكنند، استغاثه مىكنند، در حالى كه فريادشان اين است: «پروردگارا! ما را از آتش بيرون آر تا عمل صالح انجام دهيم، غير از آن اعمال زشتى كه مرتكب مىشديم.» ولى به آنان گفته مىشود: «نه! هرگز! آيا آن قدر عمر به شما نداديم كه هر كس مىخواست مىتوانست متذكر شود؟ ما اين مقدار عمر به شما داديم، پيامبران بيم دهنده هم نزد شما آمدند و از اين عذاب شما را بيم دادند، ولى متذكّر نشديد و ايمان نياورديد. پس عذاب را بچشيد كه ستمكاران را ياورى نباشد، تا به يارى آنان برخيزند و از عذاب خلاصشان كند.».(30) 7ـ «يا أهل الكتاب قد جاءَكم رسولنا يبين لكم على فترةٍ من الرسل أن تقولوا ما جاءنا من بشيرٍ و لانذير فقد جاءكم بشير و نذير والله على كلّ شىء قدير»؛(31) اى اهل كتاب! رسول ما به سوى شما آمد تا به دوران فترت پيامبران، معارف و حقايق را براى شما بيان كند تا در روز قيامت نگوييد: «بشارت دهنده و بيمدهندهاى نزد ما نيامد!». (اكنون) بشارت دهنده و بيمدهنده به سوى شما آمد و خداوند بر هر چيزى قادر است. مراد از «فترت»، در اين جا، دورانى است كه خالى از آمدن رسول باشد. معناى آيه، آن است كه «اى اهل كتاب! رسول ما آمد تا آن چه را كه به بياناش نياز است، براى شما بيان كند ـ و حال آن كه زمان خالى از رسولان است ـ تا اين كه آنها را براى شما بيان كنند.». اين آيه، دلالت مىكند بر اين كه آمدن رسولان، براى اتمام حجّت بر مردمان است تا نگويند: «بشير و نذيرى براى ما نيامد.». گفتنى است همانگونه كه با فرستادن رسولان به آبادىها و شهرها، بر اهل آنها اتمام حجت مىشود، با فرستادن يك رسول بزرگ در ام القوى واكتفا شدن به او نيز اتمام حجت مىشود؛ زيرا، با رسيدن خبر ايشان و امكان ارتباط، ديگر براى كسى كه بشنود، التفات كنند و احتمال صدق دهد، عذرى باقى نمىماند. خداوند تبارك و تعالى نيز به اين مسئله اشاره دارد و مىفرمايد: «ولو شئنا لبعثنا فى كلّ قرية نذيرا فلا تطع الكافرين و جاهدهم به جهادا كبيرا»؛(32) اگر مىخواستيم، در هر شهر و روستايى بيم دهندهاى بر مىانگيختيم. پس از كافران اطاعت نكن و با قرآن با آنان جهاد بزرگى بكن. در تفسير الميزان آمده است: اگر مىخواستيم كه در هر روستا و سرزمينى، بيم دهندهاى برانگيزيم تا ايشان را بيم دهند و رسولى بفرستيم تا رسالتهاى ما را به مردم ابلاغ كند، هر آينه بر مىانگيختيم، ولى تو را به سبب بزرگى مقام و منزلات در نزد ما، به سوى تمامى بلاد و سرزمينها فرستاديم.(33)
-------------------------------------------------------------------------------- 1. دلائل الصدق، ج 2، 25 - 23. 2. الميزان، ج 7، ص 25. 3. آل عمران: 156. 4. شورى، 20-19. 5. الميزان، ج 18، ص 40. 6. الليل: 12. 7. دلائلالصدق، ج 2، ص 25 - 23. 8. طه: 50. 9. الميزان، ج 2، ص 135. 10. بقره: 213. 11. الميزان، ج 2، ص 135. 12. نحل: 9. 13. الميزان، ج 12، ص 224-226. 14. حديد: 25. 15. الميزان، ج 19، ص 196. 16. نساء، 165. 17. الميزان، ج 5، ص 148. 18. طه: 134. 19. الميزان، ج 14، ص 260-261. 20. اسراء: 15. 21. الميزان، ج 13، ص 60. 22. توبه: 70. 23. اللوامع الإلهية، ص 152. 24. انعام: 130. 25. انعام: 131. 26. انعام: 132. 27. زمر: 71. 28. ملك، 8-11. 29. فاطر: 37. 30. الميزان، ج 17، ص 49. 31. مائده: 19. 32. فرقان: 52. 33. الميزان، ج 15، ص 247. |